بررسیهای مقدماتی مقام قضایی از وجود آثار ضرب و جرح و شکنجههای وحشتناکی روی پیکر دختر بچه حکایت داشت که همین موضوع بر اهمیت و حساسیت ماجرا افزود به طوری که مقام قضایی بلافاصله دستور بازداشت زن جوانی را صادر کرد که دختر مذکور را به فرزندخواندگی پذیرفته بودند. طولی نکشید که دامنه تحقیقات به «دالان وحشت» رسید و مشخص شد زوج جوان شب قبل و در هوای سرد پاییزی «مهسا» را داخل دالانی تاریک رها کردهاند به طوری که در حیاط قفل بود و او راهی نیز برای ورود به داخل منزل مسکونی نداشت چرا که در ورودی منزل هم از درون دالان باز نمیشد و باید حتماً فردی در را از داخل خانه باز میکرد. به همین خاطر دختر بچه از ابتدای شب تا صبح روز بعد با پیکری زخمی و دردهای زجرآور ناشی از کتککاریهای هولناک با چوب، شیلنگ و مشت و لگد با مرگ جنگیده و در حالی تسلیم مرگ شده است که از شدت سرما یخ زده بود.
«شبنم-غ» و «جواد-الف» دو متهم این پرونده جنایی روز بعد از این ماجرای هولناک مورد بازجوییهای تخصصی قرار گرفتند که هر دو متهم کتککاریهای وحشتناک و شکنجههای دختر ۱۱ ساله و برادر ۵ ساله وی را پذیرفتند اما مدعی شدند قصد قتل کودک را نداشتند. زن جوان که خود پسری ۱۱ ساله به نام «طاها» دارد، درباره ماجرای فرزندخواندگی مهسا گفت: با آن که خودم یک فرزند داشتم اما دیگر باردار نمیشدم و دلم میخواست تا فرزند دیگری هم داشته باشم. این بود که موضوع را با شوهرم در میان گذاشتم و قرار شد کودکی را به فرزندخواندگی بپذیریم.
با این انگیزه به بهزیستی کاشمر رفتیم که یکی از کارکنان بهزیستی شرایط و جزئیات فرزندخواندگی را برایم بازگو کرد و گفت: پس از طی یک سری مراحل قانونی میتوانید کودکی را از بهزیستی تحویل بگیرید. سپس مرا به کارشناسان دیگری معرفی کردند و در نهایت با تکمیل مدارک نزد خانم «م» رفتم. او به من گفت: مبلغ ۱۰۰ هزار تومان دریافت میکنم و برای بازدید از محل زندگی و اوضاع و شرایط شما نمیآیم. آن کارشناس فقط از من درباره جزئیات محل سکونتم مانند این که چند اتاق داریم و چند فرش و برخی موضوعات دیگر را پرسید و در رایانه ثبت کرد و فرم بازرسی را به دستم داد. او سپس به من گفت: اگر خانم «ش» از شما سؤال کرد به دروغ بگویید من محل را بازرسی کردهام!!...
بالاخره بعد از طی برخی مراحل اداری مرا به مشهد فرستادند تا مدارک را به مسئول دیگری بدهم! در مشهد هم به من گفتند چون شما دارای فرزند هستید، نوزاد بیسرپرست به شما نمیدهیم و باید کودک بالای ۵-۶ سال را به فرزندخواندگی قبول کنید.
خلاصه با گذشت حدود ۲ ماه از این ماجرا، روزی از بهزیستی با من تماس گرفتند که پسر بچه ۵ سالهای که مشکل خونی هم دارد را در طرقبه ملاقات کنیم. بدین ترتیب پس از حدود ۵ جلسه ملاقات من و شوهرم با «مهدیار» او را تحویل گرفتیم. ولی کارکنان بهزیستی به ما گفتند که «مهدیار» خواهر ۱۱ سالهای هم در بهزیستی گناباد دارد و اگر شما توانایی نگهداری دو کودک را دارید، میتوانید خواهر او را نیز به فرزندخواندگی بپذیرید. البته من موافق نبودم چرا که فقط میتوانستم با پسرها ارتباط برقرار کنم ولی شوهرم اصرار داشت که «مهسا» را هم قبول کنیم تا خواهر و برادر از یکدیگر جدا نشوند! در نهایت با هماهنگیهای لازم، آن دختر را هم به خانه آوردیم ولی اختلافات من و شوهرم از همان روزهای اول آمدن «مهسا» شروع شد چرا که شوهرم او را وادار میکرد تا به خودش برسد! آرایش کند و لباسهای خوب بپوشد! به همین خاطر هم من خیلی حساس شدم به طوری که با رفتارهای شوهرم و روابط او با «مهسا» زجر میکشیدم.
حسادت زنانه در همه وجودم رخنه کرده بود و نسبت به شوهرم سوءظن داشتم. این بود که تصمیم گرفتم فقط «مهدیار» را نگه دارم چرا که «مهسا» داشت زندگیام را خراب میکرد اگرچه پسر بچه هم با ما مشکل داشت و شوهرم او را کتک میزد ولی من «مهسا» را تحمل نمیکردم. بنابراین به بهزیستی رفتم تا آن دختر را تحویل بدهم که باز هم مرا به مشهد فرستادند ولی یکی از کارکنان بهزیستی به من گفت: اگر عرضه نگهداری کودک را نداشتید چرا او را به فرزندخواندگی پذیرفتید حالا هم باید بعد از اتمام ۶ ماه دوران آزمایشی بیایید! او به اصرارهای من توجهی نکرد و گفت: حتی اگر بمیرد هم فرزند خودت است و «مهسا» را از من تحویل نگرفتند! از آن روز به بعد رفتارهای «مهسا» بدتر شد تا حدی که با من لجبازی میکرد و حرفهای زشتی بر زبان میآورد تا این که روز قبل از حادثه او جمله بسیار زنندهای را گفت که من ناراحت شدم و با سیلی و شیلنگ، او را کتک زدم.
بعدازظهر وقتی شوهرم به خانه آمد موضوع را با او در میان گذاشتم، ولی شوهرم طرف «مهسا» را گرفت که من باز هم عصبانی شدم و به همین خاطر دو نفری با چوب و شیلنگ و مشت و لگد «مهسا» را کتک زدیم به گونهای که پسرم طاها دلش سوخت و جلوی مرا گرفت که او را رها کنم! بعد از این ماجرا من «طاها» را برای شستوشو به حمام بردم ولی وقتی از حمام بیرون آمدم باز هم «مهسا» را در وضعیت درازکش دیدم، این در حالی بود که شوهرم نیز در آن سوی راهرو مشغول پوشیدن کفشهایش بود. دوباره سوءظن به سراغم آمد و چند لگد به مهسا زدم و او را به گونهای هل دادم که پشت سرش به دیوار خورد ولی خونی نشد. بعد هم یک سیلی به شوهرم نواختم و فریاد زدم «من دیگر در این زندگی نمیمانم! باید طلاقم بدهی!»
در همین حال شوهرم برای خرید نان از خانه بیرون رفت و من هم «مهسا» را به داخل دالان بردم و به او گفتم تا وقتی معذرتخواهی نکنی، حق آمدن به خانه را نداری؟ با این وجود ساعت حدود ده و نیم شب وقتی برای سرویس بهداشتی از خانه خارج شدم هنوز «مهسا» داخل دالان نشسته بود و با انگشتان خودش بازی میکرد. من هم در را بستم و به داخل خانه رفتم چرا که در حیاط قفل بود و در خانه هم از بیرون باز نمیشد!

خلاصه شب خوابیدیم، ساعت ۶ صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم و به بیرون رفتم، مهسا را دیدم که به پهلو روی زمین افتاده است. هرچه تکانش دادم صدایی نشنیدم. بدنش گرم بود ولی صورتش یخ زده بود. شوهرم بلافاصله قابلمه آب گرم را آورد و روی صورتش ریخت اما فایدهای نداشت. او از شدت سرما لباس زیر خودش را خیس کرده بود که من لباسهایش را تعویض کردم و شوهرم نیز با اورژانس تماس گرفت که دیگر دیر شده بود اما من قصد کشتن او را نداشتم.
«جواد-الف» دیگر متهم این پرونده جنایی نیز گفت: وقتی از سرکار به خانه آمدم «مهسا» را با بینی خونآلود دیدم و به او غذا دادم و خودم رفتم که قلیان بکشم! حدود ساعت ۶ شب بود که همسرم گفت: «مهسا» را بیرون کن! ولی من قبول نکردم و برای کبوتر بازی به پشت بام رفتم. زمانی که دوباره به خانه آمدم همسرم را در حال کتک زدن مهسا دیدم که با چوب روی سینهاش فشار میداد. من آنها را جدا کردم و یک مشت به پشت مهسا زدم و او را هل دادم بعد هم او را به داخل راهرو (دالان) بردیم. من برای خرید نان بیرون رفتم اما همسرم اجازه نداد مهسا به خانه برگردد! که صبح هنگام متوجه شدیم او یخ زده است. با این وجود من قتل را قبول ندارم، ولی کتککاری او و برادرش «مهدیار» را میپذیرم چرا که برادر او هم ما را اذیت میکرد به همین خاطر هم یک بار با قابلمه داغ پشت او را سوزاندم و یک بار هم دستش را شکستم اما عمدی نبود و تنها برای تنبیه و ادب کردن او را میزدم! همسرم نیز یک بار با زغال داغ «مهسا» را سوزانده بود.
این گزارش حاکی است: با تکمیل تحقیقات در دادسرای عمومی و انقلاب کاشمر، این پرونده جنایی با توجه به اهمیت و حساسیت آن به شعبه پنجم دادگاه کیفری یک خراسان رضوی ارسال شد و زیر نظر قضات با تجربه دادگاه مورد رسیدگی دقیق قرار گرفت.
طولی نکشید که جلسات دادگاه به ریاست قاضی محمد شجاع پورفدکی و مستشاری قاضی امید عابدینی در مشهد برگزار شد و زوج جوان در برابر میز عدالت قرار گرفتند اگرچه آنها در جلسات دادگاه نیز مدعی شدند قصد قتل «مهسا» را نداشتند اما به صراحت کتککاری و ایراد ضرب و جرح را پذیرفتند.
خیلی زود قضات برجسته دادگاه وارد شور شدند و با توجه به اقرارهای متهمان، نظریه پزشکی قانونی و دیگر دلایل و مستندات دقیق پرونده، به قصاص نفس و پرداخت دیه رأی دادند اما رأی صادره از سوی دادگاه، مورد اعتراض وکلای متهمان قرار گرفت و این پرونده جنایی به شعبه اول دیوان عالی کشور ارسال شد.
قضات سپیدموی دیوان عالی نیز پس از بررسی دقیق این پرونده جنایی، استدلالهای بینقص دادگاه را پذیرفتند و با رد استنادات وکلای مدافع، به رأی شعبه پنجم دادگاه کیفری یک خراسان رضوی مهر تأیید زدند. این در حالی است که پرونده دیگری درباره تخلفات و سهلانگاریهای برخی از مدیران و کارکنان بهزیستی نیز در دستگاه قضایی تشکیل شد و در دادگاه کیفری ۲ مورد واکاوی و کنکاشهای تخصصی قرار گرفت که به زودی رأی قضات دادگاه درباره اتهامات کارکنان بهزیستی صادر خواهد شد.